در کنار هم قدم می زنیم زیر باران . . .
لحظه ای بایست. . .
سجده شکر به جا اورم . . .
رسیدن به نهایت ارزو زانو زدن هم دارد ..♥

در کنار هم قدم می زنیم زیر باران . . .
لحظه ای بایست. . .
سجده شکر به جا اورم . . .
رسیدن به نهایت ارزو زانو زدن هم دارد ..♥


پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت
با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.
بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.
پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم
پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:
این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.
صبح روز بعد…
همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید
استادمون امروز در آخر کلاس ، برای جمع بندی حرفاش گفت : به قول گالیله:بیچاره مردمی که نیاز به قهرمان دارند !
هدی که یکی از همکلاسی های باهوش کلاسمونه هم تند و سریع گفت : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !
آقای دکتر … با بی تفاوتی گفت : خانم محبی
! این نظر شخصی شماست !! و خواست از کلاس بره بیرون که هدی گفت : این جمله
من نیست ، این جمله حکیم ارد بزرگ در کتاب
سرخ است
استادمون هم گفت : من نه نظریه قاره کهن حکیم و نه کهکشان اندیشه و نه حتی جملاتش را قبول ندارم … و هدی هم گفت : این نظر شخصی شماست !
استاد بد اخلاقمون آتیش گرفت : وایساد و با صورت و گوش های سرخ ، نیم ساعت هر چی فحش و دری وری به دهنش می رسید به حکیم ارد بزرگ داد !
من هم که عاشق افکار ارد بزرگم داغون شدم
چند بار دستم رو بردم بالا که به استاد بگم بابا ول کنین چرا بحث رو شخصی
کردین ! چرا بجای استدلال نظری ، فحش میدین ؟! اما آقای
به اصطلاح دکتر بی ادب نزاشت حرفمو بزنم …
وقتی که در کلاس رو محکم کوبید و رفت
همکلاسی ها دور صندلی هدی که اشک دور چشای قشنگش جمع شده بود رو گرفتن و می
گفتن انتقام ما رو از این مردک گرفتی ! دم حکیم
گرم !!! یکی از پسرای کلاس گفت : ارزش قهرمان رو الان می فهمیم دو ترمه این
جناب استاد پدر هممون رو در آورده اما امروز پدر خودش درآمد چون ما
قهرمانی مثل خانم محبی
داشتیم . هدی خندش گرفت جالب بود چشماش پر اشک اما لبهاش می خندید …
آره به قول حکیم ارد بزرگ :
بیچاره مردمی که قهرمان ندارند .
اولین روزدبستان باز گرد. کودکی ها شادو خندان بازگرد. درسهاى سال اول ساده بود. آب رابابا به سارا داده بود. درس پند آموزروباه و خروس. روبه مکارودزد و چاپلوس. باوجود سوز وسرمای شدید. ریز علی پیراهن ازتن میدرید.تا درون نیمکت جامی شد یم. ماپراز تصمیم کبرا میشدیم کاش هرگز ز نگ تفریحی نبود. جمع بودن بودوتفریقی نبود. کاش میشد باز کوچک میشدیم. لااقل یکروزکودک میشدیم
داستان کوتاه (طلاق برنامه ریزی شده !)
با اصرار از شوهرش میخواهد که طلاقش دهد.می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست
می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد
آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست
می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند
از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است
راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو
تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست
طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود
روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است
گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی
و گاهی
آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی . . .
هر کس عیدی من را قبل از تحویل سال بدهد
از ۲۰ درصد جایزه خوش حسابی برخوردار میشود !
هر ۵ هزار تومان ۱ امتیاز !
.
.
.
نظر به اینکه عید دیدنی به صورت رفت و برگشت انجام میشه
جهت رفاه حال مردم ، سال ۹۱ عید دیدنی به صورت حذفی برگذار میشود !
.
.
.
مزیت مجرد بودن اینکه شب عید به خاطر بی پولی ، شرمنده زن و بچه ات نمی شی !
.
.
.
اطلاعیه :
اونقدر که آیفون تصویری در ایام عید کارائی داره
تلویزیون و ماهواره و غیره کارائی نداره
جهت یاد آوری گفتم !
مهمان حبیب خداست !
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
خدایا! دلم هوای دیروز را کرده! هوای روزهای کودکی را! دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی
بردارم! آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای توبیاورد! دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین
کنم الفبای زندگی را! میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم
راشکستند! دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشید! این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی
تو! دلم میخواهد این بار اگر گلی را
دیدم آنرا
نچینم! دلم میخواهد ...... می شود باز هم کودک
شد؟؟؟؟ راستی خدا! فردا دلم هوای امروز را می کند ...؟؟؟

![]()



رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟
پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی كنم؟
اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟
روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟
اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟
دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟
اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟
تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟
بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟
اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟
چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره
اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟
پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟
اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟
هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟
اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟
هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟
اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم
با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم
اجازه میدی كه بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟
من از تو خواهش می كنم كه زیر وعـــده هات نزن
اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو
خنده من خنـــــــده تو ،شكست من شكست تـو.......
آرام گِرفته اَم
آخر می دانی ....
بویِ مَرد می آیَد از چروکِ پیراهنت ....
دَر این همهمه یِ نامَردی ....

آرام گِرفته اَمگ
مجك
قصه عشقت را به بیگانگان نگو
چرا که این کلاغهای غریب بر کلاه حصیری مترسک نیز آشیانه می سازند . . .
.
.
.
تفاهم به معنای درک کردن نیست
بلکه به معنای توانایی تحمل تفاوتهاست . . .
.
.
.
جهان اول جاییست که عکاسانش برای جایزه
از گرسنگان جهان سوم عکس می گیرند . . .
.
.
.
تفنگ های پر برای شلیک به مغزهای پر ساخته شده اند
و مغزهای خالی برای پر کردن این تفنگها . . .
(نیچه)
.
.
.
داستان کوتاه “آقایان مقدم ترند !”
خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی ۵ قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.
خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و…
علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.
خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟
این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!
*روزي بود روزگاري بود
اون زمون هاي قديم
تو اتاقي توي يه گوشه ي شهر
مادري بود و سه تا بچه يتيم
*يه شب از زور فشار گشنگي
بچه ها نق مي زدن:
(( ننه ما گشنمونه ))
یک دخترک کولی ، برد ست شکایت ها
در محکمه ی قاضی ، کین مرد دله باشد
بوسیده مرا زوری ، این هالو پیزوری
تازه تو نگو مردک ، بی پولی و پله باشد
آن قاضی با غیرت ، برداشت قلم را گفت
جای تو تجاوزگر ، زندان و تله باشد
گفتم که : بیا پایین از روی خر شیطان
در حکم و قضاوت کی ، جای عجله باشد ؟
چون بوسه زدم بر او ، خندید و لبش را بست
تفسیر سکوت زن ، معنیش بله باشد
او راضی و من راضی ، گور پدر قاضی
حالا که کند دبه ، این غش و غله باشد
یک ماچ از او کردم ، صد ماچ کند از من
چیزی که عوض دارد ، کی جای گله باشد
این شب جمعه سر چند تا دونه چوب بلال
باز جنگی شد میان ما و سرکار عیال
بین جنجال و کتک کاری و بحث و گفتگو
کردمش تهدید جدی بر هفش ده تا هوو
پاتکی زد با سلاح گریه های بی امان
رفت و با مادر زنم بگذاشت آنرا در میان
روز دیگر اول صبح خروسخون خدا
شد خراب آوار رویم چشم بد دور از شما
مادرش آمد به ظاهر مهربان ، پنداشتی
تاکتیک جنگ را کرده بدل با آشتی
غیظ خود را کرده پنهان ، با وقار و با ادب
جای تعریف از زنم در مدح خود بگشود لب
گفت حتما تو مرا با دیگران سنجیده ای
مهربان تر از من آیا هیچکس را دیده ای
من برایت مهربان تر بوده ام یا مادرت
خاله ات یا عمه ات یا دایه ات یا خواهرت
تو بدی از ما چه دیدی ای نپخته نوجوان
فیل تو دیشب شنیدم رفته تا هندوستان
گفتمش آری به قربان قد و بالات من
مادر تنها عیالم ، خاک زیر پات من
آن قدر خوبی که دیشب پیش خود پنداشتم
کاش ده تا چون تو مادر زن به دنیا داشتم
اهل دانشگاهم,رشته ام علافیست
جیب هایم خالیست
پدری دارم,حسرتش یک شب خواب
دوستانی همه از دم نا باب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است,جانمازم نمره
خوب میفهمم,سهم آینده ی من بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند:مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار...
و چرا در وسط سفره ی ما مدرک نیست!
چشم ها را باید شست,جور دیگر باید دید
باید از آدم دانا ترسید
باید از قیمت دانش نالید
و به آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم...
حلقه ازدواج باید در فکر انسان باشد نه در انگشت دست چپش . . .
.
.
.
تمام تاریخ عبارت است جنگ سربازانی که همدیگر را نمیشناسند
و با هم میجنگند برای دو نفر که همدیگر را میشناسند و نمیجنگند . . .
.
.
.
بدترین خطایی که مرتکب می شویم ، تــوجه به خطای دیگران است . . .
.
.
.
جاده های زندگی را خدا هموار می کند
کار ما فقط برداشتن سنگ ریزه هاست . . .
.
.
.
مردی و نامردی، جنسیت سرش نمی شود
معرفت که نداشته باشی ، نامردی . . .
داستان جالب “آدمخوارها”
پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک اداره استخدام شدند
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: “شما همه جزو تیم ما هستید. شما
اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا
که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود
بیرون کنید.”
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس اداره به آنها سر زد و گفت: “می دانم که شما خیلی سخت
کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید
شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس اداره رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: “کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟”
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا برد.
رهبر آدمخوارها گفت: “ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و
مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را
خوردی و رئیس متوجه شد؟!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید.
